ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

140

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

توسّل و تمسّك نمود . سلطان بامداد روز شنبه سنهء ثمان و سبعمايه به شهر مصر درآمد و بر تخت « اليس لى ملك مصر و هذه الانهار » 135 آرام و استقرار يافت با عزّت و تمكينى تمام . سالار روز ديگر دستهاى خود محكم بربسته بر ناصر عرض كرد و گفت : گناه و جنايت من سلطان داند . ناصر گفت : دل فارغ‌دار و خاطر از غمهاى فرسوده آسوده ! گفت : توقع به خدمت سلطان چنانست كه اجازت عزلت و انزوا و اعتكاف بنده به گوشهء حقير مايهء توشهء ارزانى دارد ، چه امرا كيفيت احوال جريمت و جنايت بنده نيكو مىدانند . ناصر او را به موضعى دور مقيّد و شهربند كرد ، و برغول را چون شير ژيان و نهنگ دمان بر عقب چاشنىگير بفرستاد تا او را به اكراه باز گرداند . غلامان چاشنىگير به اتّفاق برو حمله كردند و مخذول و و مهزوم باز گردانيد ، و غنايم غارت كرد . بر غول شكسته و خسته با پيش ناصر آمد . زن چاشنىگير دايهء ناصر بود شفاعت و زارى كرد . ناصر خون او به دايه بخشيد ، به شرط آنك هرگز روى او نبيند و به فلان قلعه متحصن بنشيند . بعد از ده روز تأملى كرد ، پشيمان شد . قراسنقور را بفرستاد تا او را گرفته بياورد ، و هم در آن شب هفتاد امير ديگر [ را ] بگرفت و مقيّد و محبوس گردانيد و غلامان خود به امارت به جاى آن امرا نصب كرد . و سالار را بازخواند و كوكبهء سواران به استحضار او بفرستاد و او را بياورد و مقيّد و محبوس كرد ، و بعضى را به تيغ بىدريغ بگذرانيد و بعضى را در غزغان به آب بجوشانيد و سالار را در برج سبع حبس كرد و غذا و طعام و شراب ازو بازگرفت . بيچاره از فرط جوع موزهء خود و نيمى از حصير بخورد و بعد از آن به حسرت و ندامت جان تسليم كرد و همهء ممالك مصر و شام بر ناصر مقرّر و موفر ( ؟ ) شد و قراسنقور را به ايالت و حكومت حلب فرستاد و قرا الجق ( ؟ ) و ارغون دوات‌دار را بر اثر او به شام روانه كرد . ايشان به حدود حمص و حما مقام كردند ، و چون ناصر در ملك مصر متمكّن و راسخ شد